تبليغاتX
ماهی بزرگ

ماهی بزرگ

داستان خودم را روایت می کنم. فقط همین!

۱-پیغمبر صلی الله و علیه و آله و سلم می فر ماید: پدرم ابراهیم غیرتمند بود و  من از او غیرتمندترم. خدا بینی آن مومن را که غیرت ناموس ندارد به خاک کشد.

۲-امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند: غیرت زن ( که نتواند تحمل کند شوهرش زن دیگری بگیرد) رد حکم خداست و غیرت مرد ایمان است ( چون خدا اجازه ی رابطه با بیش از یک مرد را به زن نداده است)

۳-و همچنین فرموده اند: خداوند برای مردم غیرتمند است. مومن نیز باید برای خود غیور باشد ( خدا ناموس او را حفظ کرده او هم باید نگهداری کند) اگرنه قلبش واژگون است.

۴-حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرموده اند: خدا غیرت را برای زن قرار نداده برای مرد قرار داده چون چهار زن دائم و همچنین کنیز را برای مرد حلال کرده. اما برای زن بیشتر از یک شوهر حلال نکرده. اگر غیر از شوهر به مرد دیگری علاقه نشان دهد در پیشگاه خدا زناکار است. زنان بی ایمان اند که ( در موقع تعدد زوجات ) غیرت به خرج می دهند، نه آن ها که به احکام خدا معتقدند.

۵-و در حدیث دیگری فرموده اند: غیرت زن در واقع حسد است و حسد ریشه ی کفر است.

۶-حضرت علی علیه السلام فرموده اند: غیرت مرد ایمان است و غیرت زن دشمنی و عدوان.

۷-عجبا که این قدر این خصلت در مردان امروزی کم شده که بعضی ها می توانند در پی انکار آن باشند. عجبا!

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 2:26 توسط حسام| |

۱-گریه کن گریه قشنگه                   گریه سهم دل تنگه

۲-گریه کن گریه غروره                  مرهم این راه دوره

۳-سر بده آواز هق هق،خالی کن دلی که تنگه      گریه کن گریه قشنگه

۴-بذا پروانه ی احساس، دلتو بغل بگیره             بغض کهنه رو رها کن، تا دلت نفس بگیره

۵-نکنه تنها بمونی، دل به غصه ها بدوزی           تو بشی مثل ستاره، تو دل شبا بسوزی

۶-تک تک واژه های این شعر را با تک تک سلول های بدنم حس می کنم. به خدا ...

۷-...

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 3:58 توسط حسام| |

۱-من اصلا آدم سیاسی ای نیستم اما پی گیری اخبار این انتخابات، کاری نبود که فقط آدم های سیاسی آن را انجام دهند! پس هرچه می خواهد دل تنگم می گویم:

۲-دارم به این نتیجه می رسم که « انسان نقدپذیر » نه یک مفهوم واقعی است و نه یک مفهوم انتزاعی! کلا من به چیستی این کلمه مشکوکم! من خودم به شخصه نه تنها افتخار ملاقات با چنین موجودی را نداشته ام بلکه کم کم تصور این عزیز هم دارد برایم غیرممکن می شود! شما نگاه کنید به دو طرف این منازعه که انگار منتظرند طرف مقابل چیزی در مورد آن ها بگوید، تا با یک جواب دندان شکن ،دندان های طرف را به حساب خودشان بشکنند! این در مورد طرفداران این دو هم به همان شدت دیده می شود. نمی دونم... شاید تعریف من از این مفهوم ایراد داشته باشد.
اصلا بی خیال! یک بنده خدایی می گوید:« شما فقط حق داری از من انتقاد سازنده کنی، انتقاد سازنده هم که می دونی دیگه، یعنی تعریف و تمجید! »   

۳-داستان رسانه های جمعی ایران این روزها خیلی دردناک است. اختلافی بین دو گروه به وجود آمده است و هر کدام دارند در جبهه ی خودشان فعالیت می کنند. تلویزیون از 24 ساعت، 23:45 به عنوان تریبون یکی از این دو گروه عمل می کندو آن 15 دقیقه هم به یک فرد بی طرف داده می شود تا مثلا گارد « آزادی بیان » اش همچنان حفظ شود. وضعیت مطبوعات از این هم افتصاح تر است.
یک لحظه صبر کن... معنای دموکراسی چه بود؟!!!

۴-شاه می خواست برای تصویب اصول انقلاب سفید ( این که این ها چی هستند الان اصلا مهم نیست ) رفراندوم برگزار کند. امام مخالف بود. این ها بخشی از سخنان امام است بدون هیچ تغییری:
« ... ثانیا در ممالکی که رفراندوم برگزار می گردد آنقدر به ملت مهلت داده می شود تا در خصوص یک یک موارد بحث و بررسی کنند و مطبوعات و وسایل تبلیغات عمومی آزادانه نظرات مخالفین و موافقین را منعکس می کنند و مردم آگاهانه بر آن ها رای می دهند، به علاوه رای دهندگان از معلومات لازم برای اظهارنظر برخوردارند، در حالی که در ایران این امور وجود ندارند و نیروهای آگاه جامعه نیز مخالف می باشند. اگر تهدید و تطمیع در کار نباشد و ملت بفهمد که چه می کند، این رفراندوم به خوبی می تواند رای مردم و روحانیت را منعکس نماید. »
می فهمید؟! امام با برگزاری انتخابات در شرایطی مخالف بود.

۵-من خیلی کم احتمال می دهم که تقلب در سطح گسترده انجام شده باشد، اما به شدت معتقدم انتخابات در شرایط مساوی و عادلانه برگزار نشده است.

۶-کلیشه ای ترین سوال این روزها:
- « به نظر شما پیروز این انتخابات چه کسانی بودند؟ »
- « مردم » ( البته بعضی در جواب این سوال هم می گویند: ملت ایران! )
نمی خواهم بگویم پیروز این انتخابات « مردم » نبودند، می خواهم بگویم پیروز این انتخابات « همه ی مردم » نبودند. نه! باز اشتباه نکنید! حرفم این نیست که کسانی که به کاندیدای منتخب رای داده اند، برنده اند و باقی بازنده. چیزی که می خواهم بگویم فراتر از انتخاب شدن یا نشدن یک نفر و در مورد دسته ی بسیار محدودتری از دو گروه بالاست.
چیزی که من از آن مطمئنم این است که پیروز این انتخابات، قطعا کسانی نبودند که این بگیر و ببرها و دروغ ها و بازی های سیاسی را به پای ذات نظام جمهوری اسلامی نوشتند و نه به پای آدم های این نظام، از انقلاب و این کشور متنفر شدند و بلیط سفر بدون بازگشت خود، به مقصدی نامعلوم را دریافت کردند!

۷-خود من حداقل 10-20 نفر از این افراد را دورادور می شناسم.    

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:14 توسط حسام| |

۱-در خانه:
از مادرم می پرسم:« شناسنامم کجاست؟ می خوام برم رای بدم.» بعد از این که شناسنامه را به من می دهد، می پرسد:« به کی می خوای رای بدی؟» لبخند می زنم و بدون این که جواب بدهم به سمت در حرکت می کنم! می گوید:« صبر کن یکیو باهات بفرستم واسم خبر بیاره به کی رای دادی!» و بعد جدی جدی خواهرم را صدا می کند. در را پشت سرم می بندم. در می روم!

۲-در صف:
- « من الان از هنرستان [...] میام. اون جا صفش از این جا بدتره. سه دور ، دور میدون چرخیده.»
- «همه اینا به خاطر میرحسینه.»
- «آره والله!!!»

۳-در صف:
خانمی از خانم دیگری می پرسد:« [...] کو پس؟»
- « اونجا نشسته، بهش گفتم بیاد، می گه نمی خوام رای بدم.»
- « غلط کرده! برو بهش بگو بیاد.»
- « گفتم دیگه. گفت دوست ندارم.»
- « حالا بذا رسیدیم دم صندوق، می رم خرکشش می کنم میارم!!!»

۴-در صف:
- « دیروز یه اس ام اس جالب دستم رسیده بود! نوشته بود: ایران دو صفر کره شمالی رو برده! مدارکشم تو وزارت کشور موجوده!!!»

۵-در صف:
رسیدم نزدیک صندوق. دارم به دوستم اس ام اس می فرستم که مثلا اگر هنوز رای نداده، الکی در صف نیاسته، الان بیاد رای بدهد. خانمی که تو صف جلوی من ایستاده، می فهمد. می پرسد:« آقا شما اس ام اس هاتون می رسه؟» می گویم:« نه، از دیشب قطع کردن.» سر تکان می دهد که می دانم.

۶-در حوزه:
خودکارم را درمی آورم و اسم کاندیدای خودم را سریع می نویسم. نمی خواهم کسانی که دور و برم هستند، ببینند که به چه کسی رای می دهم! برگه را سریع تا می کنم. دم صندوق یواشکی لای برگه را باز می کنم تا مطمئن شوم درست نوشته ام. وای! این قدر سریع نوشتم که غلط املایی دارد!! برنمی گردم که درستش کنم. برگه را می اندازم درون صندوق.
از حوزه تقریبا دوان دوان خارج می شوم. نمی دانم چرا! صف را که می بینم استرسم بیشتر می شود. کمی که از حوزه دور می شوم یادم می آید که فراموش کردم قبل نوشتن نامزدم، بسم الله بگویم! بسم الله می گویم. آرام می شوم.

۷-در خانه:
می پرسد:« بلاخره به کی رای دادی؟»
می گویم:« به خودم!»
 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 0:29 توسط حسام| |